می بازمت...

می بازمت به هیچ ، آری به هیچ و هیچ
آنگه که قلب من سرشار عاشقی ست

میگریمت به درد ، آری به اشک ِ سوز
آنگه که روح من آبی تر از تو بود

در قطره ها ببین ، این قطره های اشک
صادقترین سکوت ، در حرف قطره بود !

میخواندمت به عشق ، آنگه که راه تو ,

همراه من نبود !

آگه نشد دلم ، بار دگر ز غم
تکرار قصه بود ، این دم دوباره هم !

آری به پای دل ، میسوزم و سکوت
بغضی دوباره داشت ، در خلوت وجود !

آخر چه گویمت ، میترسم از نگاه
شاید که چشم من ، خوانَد تو را به آه !

میترسم از کلام ، از واژه های درد
ترسم بسوزدت ، ترسم بسوزیم

***
غمگین تر از دلم ، امشب کسی نبود
آری دوباره عشق ، من را ز من ربود !

گفتی که راز توست این عشق آتشین
آه ای خدا اشک مرا ببین

کردم گنه مگر ، در شور عاشقی
جز راز عاشقی ، چیزی ز من نبود !

در آشیان شعر ، در کُنج خلوتم
آغوش شعر من ، شد تکیه گاه من

با من کسی نبود ، جز واژه و قلم
خلوت چه خلوتی ، سرشار درد و غم

اما به خلوتم ، گه دل نفس کشید
گه شور گریه ها ، نقشی دگر کشید

شد حامی دلم ، هر واژه در سکوت
میراث من ز دهر ، جز خلوتی نبود !

اُنسی شبانه بود در کنج خلوتم
از چه زدی چرا ؟ این خلوت بهم ؟

می بازمت کنون ، درمانده ، بیقرار
میمیرم از درون ، در عین انتظار

میسوزم از درون ، اما به آشکار !
روحم هلاک غم ، در آتش و شرار

اشکم به پای تو ، آری برو . . . برو
بی یک نگه به پشت در راه خود برو !

میگریمت کنون ، در مرزی از جنون
میخواهمت ز دل ، در چشم پر ز خون

میگویمت تو را در اوج عاشقی
آبی عشق من پرواز من تویی

اما قفس مرا در بست و ساده گفت
از خلوت قفس جایی دگر مرو

اینجا حریم توست ، تنهایی و قلم
شعرت بخوان به عشق ، دنیا بهم مزن

اشکم به پای تو ، آری برو . . . برو
اینک که با خلوص دل دل داده ام به تو

شعر از فرزانه شیدا

دی ماه٢۶ - ١٣٨۵

/ 0 نظر / 27 بازدید